تبليغاتX
~...سلطان عشق...~

تولدم مبارك تصليت باد....!




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 17:6 توسط ..:: کامی ::..

 

 »به نام شاعر شعر دلتنگي «

آه خدا، كاش مي توانستم شعري بگويم ، كاش مي توانستم دلتنگي هايم را در بيتي خلاصه كنم.كاش لااقل مي توانستم قصه ام را ز تنهايي بنويسم.

ولي افسوس كه نه شاعرم و نه نويسنده ، پس چه كنم من ؟

چه كنم با دل تنگم؟ چه كنم با هزاران هزار ناگفته اي كه در دل دارم ؟

خدايا  ياورم باش كه مدد ز تو مي جويم و بس. مرا قدرتي ده تا بيان دارم قصه ي تلخم را...

خسته ام ، خسته ام از نامردمي هاي اين مردم. از دروغ هاي زيباي چشمانت نيز ديگر خسته ام. كاش مي شد دوباره دروغ هاي شيرين چشمانت را باور كنم.چه شب هايي كه با ياد رؤياهايت ، در خيالم تا صبح در قصر سسپيد عشق ، ناز چشمانت را به جان خريدم.

دلم تنگ است. تنگ آن گيسوهاي سياه سنگين ، آن خم ابرو و ... ، و لب هاي شيرينت.

اگر مي دانستي كه مي دانم نمي ماني ، آيا باز مرا مهمان لب هاي شيرينت مي كردي؟ نمي دانم...!

اگر مي پذيرفتي كه با من باشي ، بر بلندترين نقطه ي زمين مي ايستادم و فرياد مي زدم :

                 « منم خوشبخت ترين عالم »   .

ولي افسوس كه تو خوشبخت شدنت را بي من خواستاري و من تنها با تو.

و تو رفتي و من خوشحالم! نه براي رفتنت ، كه براي خوشبخت شدنت.  شايد اگر با من مي ماندي ، غم مهمان هميشگي چشمانت بود . شايد خنده ات هزارات اشك تلخ پنهاني داشت.

خوب شد كه رفتي ! در عوض مي دانم كه اگر غنچه ي لب هايت  ز هم مي شكفد ، از ته دل مي خندي و اگر اشك ريزاني ، از سر شوق مي باري .

و منم مي خندم ، به خودم ؛ كه چه ساده دل بستم . وچون كودكي لجباز تو را تنها براي خود مي خواستم. اشك ريختم قهر كردم تا براي من باشي . اما نمي دانستم كه تو فقط لحظه اي مال مني ؛ لحظه اي براي فرو نشاندن فرياد هاي اين كودك.

كاش هنوزم دستان سردت را به دستان من مي سپردي تا گرمشان كنم.

كاش هنوزم دستانم مي توانست خادم نوازشگر گونه هايت باشد.

كاش مي دانستي مرغ ميناي دلم اسير كرشمه هاي چشمانت بود.

و كاش مي دانستي قلب كوچكم در آرزوي بزرگترين قلب عالم بود... ، واي چه آرزوي محالي...

گاه مي انديشم كه اي كاش پايي براي آمدن نداشتم. كاش دستم مي شكست و در نمي زدم. كاش لال مي شدم و حرف دلم را بر زبان نمي آوردم... ، اگر اين چنين بود شايد لااقل رؤيايت هنوز سهم دلم بود.

و گاه آرزو مي كنم كه اي كاش به دنيا نمي آمدم. اگر من نبودم آنوقت تو راه دلت را در پيش مي گرفتي و اشك هيچ گاه جرأت جسارت به چشمانت را نمي يافت. آري ، اي كاش من نبودم تا  هيچ كس تو را غمگين نمي يافت.

ولي افسوس...

و گاه آرزوي مرگ خود را دارم ، تا نباشم. تا نبينم دلت گرفته است. تا ندانم دلتنگ شده اي. آخر اگر دل تو تنگ شود ، خدا چگونه دنيا را در آن جاي دهد؟ و خدا بايد كه بتواند ، مگر مي شود نتواند؟! پس دلتنگ مباش...

و هميشه براي من اين سؤال بود كه چرا...؟

كه چرا دنيايي در قلب تو جاي گرفت و براي من حتي ، كنج پست ترين نقطه ي قلبت جاي نبود؟

و نمي دانم نيز هنوز...

                   مي روم .

                   مي روم من از شهر دلت

                   و چه دلگيرم من و چه آزادي تو

                  مي روم تا نبينم دستي را كه در آغوش بگيرد تو را.

                   و تو بمان .

                   بمان و تو را به جان ياس سپيد و زرد توي باغچه ي خانه ي مادربزرگ

                   به جان گل سرخ

                   به جان درخت سبز انار قسم...

                   عاشقي هامان را مبر از ياد... ، قسم...

هر چه خواهي كن ؛ مرا به دست فراموشي سپار تا به دورترين نقطه ي دورم برد ، اما...

عشقم را... ، به جان عروسك بي جانت قسم در سينه نگه دار.

مي دانم هيچگاه لياقت چشمانت را نداشتم ، اما...چه كنم كه مبهوت دنياي درونشان هستم.

                    به قلبت كه راهمان ندادي لااقل...

                   از چشمانت بيرونمان مكن...

و چه سخت است در انتظار لحظه ي مرگ نشستن. نه براي شور ماندن ، كه براي شوق رفتن!

و چه عاشقانه در انتظار لحظه ي پر گشودنم. كاش نزديك باشد ، كاش...كاش...

دلتنگي امانم را بريده. قلبم توان تپيدن ندارد. هر چه مي كوشم دلداريش بدهم نمي شود ، حق دارد بيچاره!

پرسيد : « آخر به چه اميدي بتپم؟براي كه ؟براي كسي كه فراموش كرده است مرا؟ »

و من او را گفتم با بغضي به سنگيني يك كوه بلند : « آه ...آري... »

                                                        و چه مظلومانه ، مي تپد در سينه هنوز...

 

 

خداحافظ براي هميشه...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 17:7 توسط ..:: کامی ::..

خطي كشيد روي تمام سؤال ها

تعريف معادله ها احتمال ها

خطي كشيد روي تساوي عقل و عشق

خطي دگر به قاعده ها و مثال ها

 

خطي دگر كشيد به قانون خويشتن

قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

از خود كشيد دست و به خود نيز خط كشيد

خطي به روي دفتر خط ها و خال ها

 

خط ها به هم رسيد و به يك جمله ختم شد

با عشق ممكن است تمام محال ها...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 28 دی1386ساعت 22:22 توسط ..:: کامی ::..

زير خاكستر ذهنم باقيست آتشي سركش و سوزنده هنوز

يادگار است ز عشقي سوزان كه بودگرم و فروزنده هنوز

عشق همان گونه كه بنيان مرا سوخت از ريشه و خاكستر كرد

غرق در اين مانده ام كه چرا هستم زنده هنوز!

گاهگاهي كه دلم مي گيرد پيش خود مي گويم آنكه جانم را سوخت ، ياد آرد از اين بنده هنوز؟

سخت جاني را بين كه نمردم از هجر، مرگ صد بار به از بي تو بودن باشد .

گفتم از عشق تو من خواهم مرد ، چون نمردم هستم پيش چشمان تو شرمنده هنوز ، گر چه از فرط غرور ، اشكم از ديده نريخت ،

بعد تو ليك پس از آن همه سال ،

كس نديده به لبم خنده هنوز.

گفته بودند كه از دل برود يار چو از ديده برفت

سال هاست كه از ديده برفتي ليكن ،

دل من از مهر تو آكنده است هنوز .

دفتر عمر مرا دست ايام ورق ها زده است ، زير بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشكست ،

در خيالم اما همچنان روز نخست تويي آن قامت بالنده هنوز .

در قمار غم عشق

دل من بردي و با دست تهي

منم آن عاشق بازنده هنوز .

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر كه گورم بشكافند عيان مي بينند ، زير خاكستر جسمم باقيست ،

آتش سركش و سوزنده هنوز ...

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386ساعت 22:0 توسط ..:: کامی ::..

نگاه فريادي است مملو از سكوت

نگاهت كه مي كنم لبانم تهي از فريادند

اما چشمانم از دوستت دارم  لبريز

نگاه گلي است كه از پيوند چشم ها مي شكفد

و گاهي فريادي است از دوستت دارم.

   دوستت دارم هميشه 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 14:41 توسط ..:: کامی ::..

آنگاه كه قطره هاي اشكم شبنم وار بر لبانت مي غلتيد

آنگاه كه لب مي گشادم تا رازم را بر زبان آورم ...

خاموش مي ماندم

زيرا كه نگاهت كلمات را در ميان لبان نيمه باز من مي ربود

و تو در نگاهم مي شنيدي ولي خاموش بودي....

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 14:36 توسط ..:: کامی ::..

گاهي دلم مي خواهد آنقدر فصل هاي زندگي ادامه داشته باشد كه من بتوانم تمام گمشده هايم را پيدا كنم و گاهي آنقدر دنيا برايم تيره و تار مي شود كه آرزو مي كنم  زمين دهان باز كند و مرا ببلعد.

گاهي دلم مي خواهد با مداد رنگي هايم دست به آفرينشي تازه بزنم. بهاري ديگر بيافرينم و زمستاني ديگر. گنجشك را شبيه درخت بكشم و درخت را شبيه دريا و دريا را شبيه كوه و كوه را شبيه پروانه و پروانه را شبيه عشق و عشق را شبيه تو... و گاهي آنقدر دلتنگم و دلگير كه فكر مي كنم باغ ها سنگ شده اند و سنگ مثل حرف هاي تلخ ، روح را مي آزارند.

فكر مي كنم همه ي شيشه ها سياهند و همه ي آسمان ها روي زمين افتاده اند و ديگر هيچ بهانه اي براي نوشتن خطي به يادگار در دفترچه ي خاطرات وجود ندارد..

گاهي دلم مي خواهد صبح كه چشم باز مي كنم يك گيلاس رسيده باشم بر شاخه اي از درختي كه در باغچه ي خانه ي توست و هر روز كه از مقابل درخت مي گذري به من نگاه كني و من با لبخند تو شيرين تر و سرخ تر از ديروز شوم.

گاهي دلم مي خواهد باران باشم و روي گيسوان تو ببارم و گاهي يك گل سرخ كه هر وقت اراده كني مرا بچيني و در گلدان بگذاري ، همان گلداني كه همسايه ي هميشگي روياهاي توست.

و گاهي احساس مي كنم تمام وجودم يك كوير گرم و سوزان است. كويري كه درخت را نمي شناسد و نمي داند نوشيدن جرعه اي از چشمه سار چه لذتي دارد!

گاهي آنقدر شادم كه همه چيز و همه كس را به شكل گل مي بينم و گاهي آنقدر غمگينم كه نمي توانم تو كه در ايوان روزهاي من نشسته اي و زندگي مي كني را ببينم.

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 21:59 توسط ..:: کامی ::..

گردونه ي شب آرام آرام پيش مي آيد و همه جا را در تاريكي و خاموشي مي برد.

شب را دوست دارم، شب را مي پرستم، شب كوت است و آرامش ، دنيا دنياي ديگيري است.

همراه نسيم شب به آسمان ها پرواز مي كنم.هيچ كس خلوتم را بر هم نمي زند، نه حرفي نه حديثي نه ترحمي و نه نگاهي.

در خاموشي عميق شب ،كه قلبم و خداوند است ، نغمه ي دلپذير و خوش آهنگي را مي شنوم كه از سرچشمه ي تقدير بر مي خيزد.آشفته و جسورانه از پشت پنجره به آسمان خيره مي شوم و در برابر ستارگان زانو بر زمين مي نهم تا به سرود مقدس روشنايي ،گوش فرا دهم كه اختران مي خوانند، و آرام پا بر ديدگان من مي گذارند. مي پرسم :

آيا آمده اي تا درون قلب من جا كني و فروغي در روح من بتاباني ؟

ناگهان شهابي آبي رنگ از مهتاب جدا مي شود و بر پيشاني خاموش من مي لغزد و سبك روح ، با چشماني پر از حسرت و آرزو به مهتاب خيره مي شوم. او مرا مي خواند و مي بيند و مي كويد :

حتما به تنهايي من گريه مي كني...

چقدر دلم غمگين و دردمند است ، به اختران درخشان مي گويم :

نازنينان مرا امشب نور باران كنيد.

اما افسوس خيلي زود از كنار افق ابر هاي شوم به راه مي افتند و اين شعاع دلپذير را مي پوشانند و دوباره همه چيز و همه جا به ظلمت تبديل مي شود.

و باز من و يك دنيا دلتنگي از فراق مهتاب خواهيم ماند...

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 23:14 توسط ..:: کامی ::..

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم
سرشار می کند .
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسه ی مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.
من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند.






لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 23:38 توسط ..:: کامی ::..

به وبلاگ سلطان عشق خوش اومديد

<مجنون دلشكسته>










Menu



spirit

java

download

text

text